تبليغاتX
گلهاي تازه

در پس ِ ديوارهاي ِ سنگي‌ي ِ حماسه‌هاي ِ من
همه آفتاب‌ها غروب کرده‌اند.
اين سوي ِ ديوار، مردي با پُتک ِ بي‌تلاش‌اش تنهاست،
به دست‌هاي ِ خود مي‌نگرد
و دست‌هاي‌اش از اميد و عشق و آينده تهي‌ست.


 

اين سوي ِ شعر، جهاني خالي، جهاني بي‌جنبش و بي‌جنبده، تا ابديت
گسترده است
گهواره‌ي ِ سکون، از کهکشاني تا کهکشاني ديگر در نوسان است
ظلمت، خالي‌ي ِ سرد را از عصاره‌ي ِ مرگ مي‌آکند

و در پُشت ِ حماسه‌هاي ِ پُرنخوت

 

 

مردي تنها

 

 

بر جنازه‌ي ِ خود مي‌گريد


لينك ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط ::امیر::