در باغی رها شده بودم.
نوری بيرنگ و سبک بر من میوزيد.
آيا من خود بدين باغ آمده بودم
و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود؟
هوای باغ از من میگذشت
و شاخ و برگش در وجودم میلغزيد.
آيا اين باغ
سايه روحی نبود
كه لحظهای بر مرداب زندگی خم شده بود؟
ناگهان صدايی باغ را در خود جا داد،
صدايی كه به هيچ شباهت داشت.
گويی عطری خودش را در آيينه تماشا میكرد.
هميشه از روزنهای ناپيدا
اين صدا در تاريكی زندگیام رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود :
من ناگاه آمده بودم