تبليغاتX
گلهاي تازه

 

آنگاه زني که کودکي در آغوش داشت گفت


اي پيامبر با ما از فرزندان سخن بگو.


و او گفت :


فرزندانِ شما  فرزندان ِشما نيستند.


آن ها پسرها و دختران ِخواهشي هستند که


زندگي به خويش دارد.


آن ها به واسطه ي شما مي آيند ،اما نه از شما ،


و با آن که با شما هستند ،‌اما از آنِ شما نيستند .


شما مي توانيد مهرِ خود را به آنها بدهيد،


اما نه انديشه هايِ خود را ،


زيرا که آنها انديشه هاي خود را دارند.


شما مي توانيد تنِ آنها را در خانه نگاه داريد ، اما نه روحشان را ،‌


زيرا که روح ِآنها درخانه ي فرداست ،‌که شما را


به آن راه نيست ، حتي در خواب.


شما مي توانيد بکوشيد تا مانندِ آنها باشيد ،


اما مکوشيد تا آنها را مانندِ خود سازيد.


زيرا که زندگي واپس نمي دهد و در بندِ ديروز نمي ماند.


شما کماني هستيد که فرزندتان مانندِ تيرِ زنده اي از چله ي آن


بيرون مي جهد.


کمانگير است که هدف را در مسيرِ نامتناهي مي بيند ،‌و اوست


که با قدرتِ خود شما را خم مي کند تا تيرِ او را تيز پر و دور رس


به پرواز در آوريد.


بگذاريد که خم شدنِ شما در دستِ کمانگير از روي شادي باشد؛


زيرا که او هم به تيري که مي پرد مهر مي ورزد و هم به مکاني که


در جا مي ماند.

 

برگزيده از کتاب پيامبر و ديوانه ، نوشته :جبران خليل جبران             


 

 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط ::امیر::